برف... روزگار سپري شده ...
برف براي آناني كه مي شناسندش و از حال و روز تهران قديم باخبرند،يادآور چنارهاي خيابان خاطره ها و قدم زدن هاي زير آن دارد.هم اينان اند كه در روزهاي برفي گذشته،نوستالوژي سراسر وجودشان را فرا گرفته است و غم روزگار سپري شده گذشته را نيز...به باورم شعر برف نادر نادر پور به روشني و تا ساليان سال مي تواند اين حس غريب را بازنمايي نمايد:
کوبیده برف زیر لگدهایش
بوی بنفش های بهاران را
در زیر برف ، خک تب آلوده
در دل نهفته حسرت باران را
در گوش کرده پنبه ی برف امشب
شهری که جاودانه پر از حرف است
چشمان پک جوی پر از آب است
مژگان سبز کاج پر از برف است
گاهی غبار برف فرو ریزد
چون اشک من ز شاخه ی مژگان ها
بر خشکسال سینه ی من بارد
این اشک گرم چون نم باران ها
من در کنار آینه می گریم
چشم درشت آینه بیدار است
از پشت اشک ، عکس تو می لرزد
در قاب کهنه ای که به دیوار است
لب های سرد آینه می بوسد
خال سیاه زیر لبانت را
من در زلال اینه می بینم
بغضی که بسته راه دهانت را
نور نگاه گرم تو می تابد
از چشم روشنی زده ی تصویر
می خواهمش ز قاب برون آرم
دیر است ، ای امید گریزان ، دیر
دیگر دهان آینه بلعیده ست
نقش ترا چو آب گوارایی
اما دلم چو کودک بی مادر
فریاد می کند که تو اینجایی
گویی صدای پای تو نزدیک است
پیموده سنگفرش خیابان را
آورده باد تازه نفس از دور
بوی بنفشه های بیابان را








