تبليغاتX
تا رهایی
بشنو سرود رود را: رفتن. رفتن و رفتن و هرگز برنگشتن


ديدار با احسان نراقي...

امروز صبح به ديدار نراقي رفتم.هم اويي که در سالهاي اخير مباحث فراواني را برانگيخته است.استقبالش از من اما بسيار غير منتظره بود:با مشتهاي گره کرده اش بر سينه ام کوفت و از اينکه از نسل بدبختي هستم ابراز تاسف کرد؛(شما جوانان و دانشجيان قرباني هستيد)

نراقي که از لحن و نوع کلامش اينطور بر مي آمد که دلي پر در سينه دارد در ادامه از نا اميديش از دانشجويان سخن گفت:(جنبش دانشجويي اجالتا مرده است)و از در دست گرفتن آينده به دست زنان و طلاب روشن بين خبر داد.نراقي در ادامه با اشاره به اينکه جوان امروز ايران دوران افسردگي خود را      مي گذراند از نوعي سکولاريزه شدن بيمارگونه جوان امروز ايراني پرده برداشت. نراقي همچنين در رد انديشه ها و شخصيت شريعتي سخن ها بر زبان راند و از خاطرات خود از دوران پهلوي برايم گفت...اميدوارم در آينده اي نزديک بتوانم خلاصه اي از گفتگويم را با وي روي وبلاگم بگذارم...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 20:0  توسط پژمان موسوی  |