هیچ می دانی چرا،چون موج،
در گریز از خویشتن ، پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده ی تاریک، این خاموشی نزدیک،
آنچه می خواهم نمی بینم،
وآنچه می بینم نمی خواهم
چند روزی است که خیلی احساس تنهایی می کنم؛به ظاهر در دوروبرم همان اتفاقات سابق می افتد و زندگی بر وفق مراد است!اما من خیلی تنهام.احساس تنهایی از خود تنهایی خیلی بدتر است.هیچ آینده ی روشنی در پیش رویم نیست و من فقط در گذرم...به کجا نمیدام:شاید به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم.واقعا بعضی وقت ها از اینکه فردا باید با یکسری وقایع روبرو شوم می ترسم.ترس از سرانجام.نمی دانم...








