آنجا همه بودند...
امروز برای شرکت در مراسم شب هفت مهندس موسوی به حسینیه خوئینی های مقیم تهران رفتم.در بدو ورود به مسجد دوربین داخل کیفم را از بیم اینکه نکند عکسی بگیرم و از آن سو ء استفاده کنم با احترام!از من گرفتند و سپس مرا به داخل هدایت کردند.با دیدن مهندس اما به سرعت دلخوری ام را فراموش کردم و به سراغش رفتم.به گرمی دستانم را فشرد و از حضورم سپاسگذاری کرد...حدود دو ساعتی در حسینیه بودم و به چهره ها که نگاه می کردم با خود می گفتم بابا دست خوش!همه مجلس چندی را در زندان اوین سپری کرده اند و با مهندس همدردند شاید هم همین همدردی آنها را به مسجد کشانده بود:از ناصر زرافشان گرفته تا محسن کدیور و عبالله نوری و از عمادالدین باقی گرفته تا زندانیان ملی مذهبی ...تا اینکه انتهای مجلس فرا رسید...در پیاده رو با فریبا داوودی مهاجر گرم صحبت بودم که مهندس را باز هم تحت الحفظ آوردند و بردند...گویا او را ابتدا به بهشت زهرا می بردند و سپس به زندان اوین...دیدن چهره مهندس موسوی برای من و بسیاری دیگر از دوستانم درد آور بود...وقتی فکرش را می کنم که انسان در زندان باشد و پدرش در دوری او نقاب در چهره خاک فرو کند و تازه اجازه حضور در مراسم پدر را هم به انسان ندهند تازه حال مهندس را می فهمم...







